تبليغاتX
قلبهای طلایی


من شاپرکی خسته ام
گرفتارم
گرفتار در پس شیشه ی تنهایی و غم
شیشه ها را بشکن
شیشه ها را بشکن
اما
برای بالهایم مرهمی باش
بگذار پرواز کنم

بیو گرافی
نام:سید محمد
شهرت:عباسی
ملیت:افغانی
متولد:ایران
سن:20سال
محل زندگی:نا کجاآباد
تحصیلات:دیپلم ریاضی
ID : anjel_bob

سهم من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسیم
قشنگیه قسمت ماست
که ما به نمی رسیم


منوی اصلی





آرشیو مطالب







پیوندها



امکانات



طراح قالب
ایران سهراب

::
با تمام غمهایم میروم

خداحافظ

همین حالا

...




نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: آرزوی مرگ

امشب دلم پر از غبار است وسیاهی

سیاهی و تاریکی ...

و تلخ ترین افکاردر ذهنم جولان می دهد

نمی دانم به کدامین ماوا پناه ببرم تا تن رنجورم از حوادث زمانه در امان باشد

دیگر برایم امیدی نمانده

تمام آرزوها و رویاهایم به آخر رسیده و من دیگر هیچ ندارم

دستان خسته ام تهی است

و قلب کوچکم پر از زخم های عمیق و درد آلود

کاش نبودم و این همه غم را بر شانه هایم حس نمی کردم

و ای کاش میشد آدمی دیگر بود

کاش این همه غم در سینه ام نبود

دوست دارم هر چه زودتر بمیرم

خیلی خیلی زود ...




نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: اشکهایم تمام شده است

دیگه خیلی وقته گریه نکردم

فکر کنم اشکهام ته کشیده

دیگه حتی حال نوشتن هم ندارم

دیگه بعد از این 20 سال خیلی چیزا یاد گرفتم

... یاد گرفتم اگه خیلی چیزا رو نگم بهتره

نمی دونم ... شایدم چون هوا سرد شده اینجوری شدم

شاید افکارم یخ زده ...!!!!!!!!!!!!!

دیدم رو نسبت به زندگی عوض کردم

180 درجه چرخیدم

به عقب نگاه کردم

ما که این همه غصه خوردیم و گریه کردیم و اشک و آه و ناله

آخرش هیچی نشد

بیایین دو روز هم دل خوش باشیم

بخندیم ، حداقل مثلا شاد باشیم

حتی فرمالیته هم که شده

به دنیا بخند

ای که دلی پر از غصه داری !!!




نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: غم رفتنت قلبم را شکست ...

من پذیرفتم

که عشق افسانه است

این دل درد آشنا

دیوانه است

می روم

شاید فراموشت کنم

با فراموشی

هم آغوشت کنم

می روم

از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را ...




نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: یعنی میشه ؟؟؟

خوب من

واژگان ناتوان از وصف خوبی تو

و من نیز ناتوان از بیان آنچه در درونم می جوشد

بین دستامون یه دنیا فاصله است

اما مهم اینه که قلبامون بهم نزدیکه

تو یگانه ی قلبمی و تا ابد خواهی بود

شاید حسرت در دست گرفتن دستهایت تا همیشه بر دلم بماند

اما من منتظر خواهم ماند ...

منتظر و امیدوار به دیدارت

شاید هیچ وقت تو را نبینم

شاید همه ی اینها یک رویا باشد و بس ...

اما من امیدوارم به این که روزی تک ستاره ی قلبم رو در آغوش  بگیرم

یعنی میشه ؟؟؟...




نوشته شده در شنبه 12 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
::

In your laughter

In your eyes

In your words

In your smiles

    In your arms     

Lies my world

I love you

 




نوشته شده در شنبه 12 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: یادت میاد ...

هر كلمه و هر لحظه از تو مي نويسم

نمي دانم همسفر كدامين غروبي؟

ولي من همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند...

قرارمون همينجا توي جاده تنهايي

سر دو راهيه رفتن و ماندن

كنار تابلوي عشق و نفرت

زير سايه درخت سبز اميد

من نشسته ام روي صندلي انتظار

 ممكنه گيسوانم سفيد باشد ، اما قلبم مثل نفسهايم گرم است....

مطمئنم مرا خواهي شناخت

ای بهترینم ...




نوشته شده در جمعه 4 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: چرا…چرا

اون وقت كه عاشق بودم گذشت

ولي هنوز در ذهنم اين سوال هست

 چرا اوني كه عاشقش بودم با من اينجوري كرد

اوني كه خيلي ميگفت دوستت دارم

 بعد چند وقت با خودم فكر كردم كه همشون همين جورين

 فقط بلدن بگن دوست داريم ولي در عمل هيچي

 چرا هميشه بايد پسرها ضربه ديده ی عاشق باشن

چراچرا  !!!!!




نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
::

و دستانم به سوی آسمان بود

بوی تو در اتاقم بود و من غریبانه می گریستم

بر سر سجاده ام نشسته بودم

اطرافم پر بود از شمع های نیم سوخته

و سجاده ام پر بود از یاس های رنگ و رو رفته

و من همچنان می گریستم

و این بلورهای روشن اشک برای تو بود

من تو را می خواستم و تو نبودی

فریاد زدم

فریادی از سر ناامیدی

فریادی که بوی غم داشت و ناله

اما افسوس که فریادم را نشنیدی

و بلور اشکهایم را ندیدی

روزی که دستان تو در دستم بود

و نگاهمان تکیه گاهی برای عشقمان را چه زود از یاد بردی

آن روز را به خاطر بیاور

روزی که به تو گفتم : دوستت دارم

اما تو ...




نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: بارون غم

تو رو زیر بارون یافتم

با تو زیر بارون قرار گذاشتم

تو زیر بارون با من قهر کردی

تو رو زیر بارون از دست دادم

 ... لعنت بر این بارش غم ...




نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: شوق رسیدن ...

 امروز اول اردیبهشت است

آسمان غمناک است

به گمانم هوای باریدن دارد

درختان شکوفه دارند

اما تو نیستی که با من باشی

ولی عطر وجودت در فضا پر است

دلم گرفته از این دنیا ...

که چرا زیبای مرا ربود

در پیاده رو قدم میزنم

و سنگ فرشهای پیاده رو زیر گامهایم گم می شوند

نگاهم بر زمین است

وهجوم تنهایی مرا در بر گرفته است

کسی در خیابان نیست

ومن تنهایم

درست مثل زمانی که با من قهر بودی

چشمانم پر از غم است و تراوش این غم که مرا آزار می دهد

کودکی از کنارم می گذرد و لبخند بر لب دارد

و با لبخندش به من چیزی گفت

اما ... نفهمیدم که چه گفت؟

همچنان در پیاده رو قدم می زنم و در دلم آرزوی تو را دارم و یک آرزوی دیگر

نه...اشتباه نکن

کس دیگری جای تو را در قلبم نگرفته

هنوزهم تو خوب منی

اما این آرزو در دلم می سوزد و می شکفد

ریشه هایش را در تمام پیکرم حس می کنم

آرزوی با تو بودن را ...

پیرمردی از کنارم می گذرد و مبهوت به می نگرد

حق دارد ... لباسهایم سراسر خاک است وغم

امروز که در کنار مزارت بودم ، سردم شد و دیدم چقدر تنهایم

خود را بر مزارت انداختم و کودکانه گریستم

درست مثل کودکی که زیباترین هدیه اش را از دست داده

لباسهایم سیاه بود و سراسر خاک شدم

از روز رفتن تو تا اکنون سیاه پوشم

روزی که تو رفتی خورشید غروب کرد

و دیگرغم بود و غم بود و غم ...

 خاموشی در قلبم طلوع کرد

و سیاهی وجودم را در بر گرفت

از خیابان می گذرم

و به آسمان می نگرم

به تنهایی خود که در آسمان می درخشد

گویا هیچ کس در این دنیا نیست

جز من و تنهایی و خدا ...

ضربه شدیدی را بر پهلویم احساس می کنم

و روی زمین کشیده می شوم

هجوم مردم را به سوی خود می بینم

گویا می خواهند تنهایم را فراری دهند

احساس می کنم سبک شده ام

آسمان روشن است و پر نور

عکس یادگاریت در دستم خون آلود است

و باز همان کودک که خندان دستش را به سویم دراز کرده است

اما حالا معنی خنده زیبایش را می فهمم

و من تو را می بینم

صبر کن ... صبر کن

من به سوی تو می آیم

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای  و من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت
:: چه خوب بود آن روزگار

و امروزم سیاه بود وغمناک

چون تو نیستی

دیگر چشمهایم طاقت گریستن ندارند

امروز دیگر تو با من نیستی و من به یادت دلخوشم

دیگر از این زندگی خسته و دلگیرم

تنها تو بودی امید و تکیه گاهم در زندگی

اما دیگر تو هم نیستی

تو هم من را فراموش کردی و من به خاطراتت پیوستم

چقدر ما آدمها زود از همدیگر خسته می شویم

آنقدر زود که فرصت دوباره دوست داشتن را پیدا نمی کنیم

مگر خواسته ی من از تو چه بود ؟؟؟

تنها می خواستم دستانم را بگیری

تنها می خواستم قلبم را بفهمی

تنها می خواستم شانه ی برای گریستن های نیمه شب

و تو نفهمیدی خواسته هایم را و ندیدی من را ونشنیدی این همه خواهش را

آره ... قبول ، من بد بودم و ناسپاس

ولی تو چرا من را گذاشتی و رفتی

من خسته کننده بودم و تکراری

من دلگیر بودم از زندگی اما تو به آن شادمانه نگاه می کردی

من خسته بودم و تو تازه نفس بودی

من می گریستم و تو می خندیدی

تو هم هیچ وقت نشنیدی فریاد بی صدایم را که می خواندم تو را

من خوب بودم ... اگر بیشتر با من می ماندی خوبی هایم را لمس می کردی

اما چه زود مرا از یاد بردی

تو هم برو ...

مثل بقیه ... مثل همه ی آنهایی که رفتند

اما قبل از رفتنت تنها به یک خواسته ام گوش کن

از تو می خواهم رویاهایم را با خود نبری

تنها آنها را برایم به یادگار بگذار

 




نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 توسط یک دل شکسته | لینک ثابت